اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

خیابان سنگفرش پاییز شده... شهر انقدر زرد و نارنجی ست که آدم را به اقلیمای خودش میکشاند. 

پاییز، با دردهای دل انگیزش دارد تمام میشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:46  توسط لیلا  | 

همین روزها به پزشکی مراجعه میکنم و برایش میگویم این خستگی مفرط را تازه پیدا نکردم. از خیلی سال پیش با من است. دارویی٬ درمانی... درد بی درمان که نیست بالاخره
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:55  توسط لیلا  | 

من فقط میترسم دمای هوا این روزها به قدری بالا برود. که شادیها و اندو ه ها... ترسها و پیروزیها در هم ذوب شوند و بعد تر کمی  که خنک تر شد هوا٬ نشود  از هم سواشان کرد...

همین باورکن.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 14:34  توسط لیلا  | 

برای اولین بارها که خودکار دست میگرفتم. عاشق نوشتن روی دستمال کاغذی بودم. نوشته ها آنجا دل انگیزتر و باشیب ها و فراز و فرودهایی ملایمتر کنار هم مینشستند. بعد تر کلمات از ذهن من به گوشه کتابهای درسی... به کاغذ آچار برای چاپ توی نشریه٬به دفترچه کاهی بی خطم منتقل میشدند. بعد هم که اقلیما در روزهایی دلتنگ متولد شد و نوشته ها را از جایی گیج و سر در گم درمن٬ روی انگشتهام وتوی این صفحه سر داد...

عادت "فروغ" عزیز! عادت نوشتن به گمانم قاعده ی پیچیده ای دارد. رازهایی درونی و بیرونی. اما هرچه که هست ننوشتن دردیست که گاهی درمان ساده ای دارد. مثل همین بسته دستمال کاغذی روی میز من. مثل همین پیغام "تو"...

پی نوشت: نگارنده روزهاست تلاش میکند نوشته ها را از دستمال کاغذی به اینجا منتقل کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 10:41  توسط لیلا  | 

من از همه ی روزهای سال پاییزی ترینشان را دوست دارم... از پاییز مهر را... از مهر روزهای اولش را... از روزهای اول سال اردیبهشتش را... از اردیبهشت اعجازش را... از اعجاز٬سال های آمده و رفته را ... از سال های زندگی٬امسالش را... از امسال٬سفرش را.ازسفر بازگشتش را... و از بازگشت تو را دوست دارم...

اردیبهشتی! دستهای تو گرمترین فصل سال است. من از همه ی ماجراهای زندگی  همین دستهای تو را دوست تر دارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 23:32  توسط لیلا  | 

همچین روزی بشود درست کرد به گمانم... که بنشینیم و من مفصل راجع به این حرف بزنم که من از آدمها خوبی هاشان را نگه میدارم برای خودم. از حرف هاشان خوبهاش را نگه میدارم. از زنگهاشان همان که توش بهترین حرف را زده بودند. از عملشان همان که حال من را بهتر کرده بود، از جمله های نوشتنی شان همان که حال و روز قشنگتری داده بود به من. و در ادامه خواهم گفت این خوب نیست. باید از همه آدمهای من،کمی بدی با خودم حمل کنم که این همه دلتنگیشان را نکنم... بی قراری آدم برای همین باشد به گمانم که فقط خوبی ها را راه میندازد با خودش این طرف و آن طرف...

بله.باید بشود یک روزی درست کرد که توش ازین حرفها بزنیم و حرف... حرف...حال آدم را بهتر میکند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:26  توسط لیلا  | 

 

بیا فکر کنیم شب فاصله بین دو روز است... فکر کردن به عکسش فقط حال آدم را بدتر میکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:28  توسط لیلا  | 

مطالب قدیمی‌تر