تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

انگار گفته بودی لیلی...

سبز روشن است با بالهای کشیده که جان میدهد برای یک پرواز بلند٬ یا همان بلند پروازی خودمان. خریده شده٬ حرف زدن یادش بدهند. طوطیست. از آن نوعش که با کمی سر و کله زدن میشود خوی انسانی حرف زدن را یادش داد. در قفس زندگی میکند٬ مثل بقیه پرنده های خانگی. اهالی خانه مهربانی میکنند و در قفس را باز میگذارند به هوای بیرون آمدنش. میاید٬ و هر بار قدم هم قدم میزند به سمت منتها الیه سقف قفس. به آنجا که رسید پاهاش را قرص میکند روی میله. زل میزند به چشم های آدم و تا جان دارد پرهاش را میکوبد به هم بی که حتی به اندازه یک میله جابه جا شود! اهل خانه معتقدند این کار را میکند تا پرواز یادش بماند و این را طوری میگویند که انگار ته ته دلشان پر میکشد برای روزی که جسورانه از پنجره همیشه باز خانه بزند بیرون.  بپرد٬ بی که حتی یک کلمه حرف زده باشد بعد باد بپیچد بین میله ها و جاش... جاش همیشه خالی بماند. همانطور ساکت. اینکاره نیست اما! به گمانم حسرت این روز را٬ که همه پنهانی از بقیه آرزوش را دارند به دلشان بگذارد. ولی حیف٬ ندیدی که بالهاش جان میدهد برای...

هی دیگر. خب پرنده داریم تا پرنده و من فکر میکنم به دسته بندی ای که مرغ بینوا و عقاب را در یگ کروه قرار دهد و این بیچاره که ازش حرف زدم و اردک و شتر مرغ را هم با کمی تردید بنشاند کنارشان که٬ اعتباری نیست. اما تو اصلا ول کن اینها را٬ پرواز را به خاطر بسپار. 

بعد نوشت: سلام

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 22:19  توسط لیلا  | 

من معمولا خوراکی های خوشمزه را کامل نمیخورم. میگذارم بخشیش توی یخچال بماند یا گوشه و کنار کابینت قایمش میکنم. اینطوری تا چند وقت یاد مزه های نچشیده که میافتم٬ دلم خوش میشود. و توی خیابان که گرسنه میشوم یکهو یادشان میافتم و لبخندی میزنم که عمیقا از ته دلم است...

از موقعی که یادم است٬ پول خوردهای باقیمانده کرایه تاکسی را جوری توی کیفم میانداختم ٬ که درست در همان لحظه فراموششان کنم. انگار نبودند از اول. اینطوری سر ظهرِ روزهایِ بی پولی٬ که مجبوربودم همه مسیرخانه را پیاده برگردم ـ بس که ولخرجی کرده بودم ـ با ناامیدی گوشه و کنار کیفم را میگشتم و کلی خوشحالی جمع میکردم برای خودم. پولهایی که برای یک همچین روزی پخش و پلا کرده بودم٬ و به تدبیر خودم آفرین میگفتم. بعد بی که از دیدن آشنایی توی تاکسی بترسم راهی خانه میشدم...مطمئن و آرام. حالا همیشه وقتی جیبهام خالیِ خالیست٬ میدانم که امروز روز مباداست و این من٬ همیشه برای روزهای مباداش از پیش فکرهایی کرده و میروم سراغ کیفم.

پی نوشت: اقلیما چند وقتی نیست. به روز نمیشود و قدر این نبودنش به قدر گشتن گوشه و کنار کابینت یا زیر و رو کردن یک کیف است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:54  توسط لیلا  | 

آن موقع که سفارش میکردی به ستاره شماری بلکه پلک ها به خواب رضایت بدهند٬ حساب این شبها را نکرده بودی...

حساب این شبها که برای شمردن٬ توی هفت آسمانش یک ستاره هم ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:27  توسط لیلا  | 

یادم میاید پشت کنکور که بودیم٬ خوب بلد بودیم زمان را چه جوری بگذرانیم. خودش که کند میشد٬ ما شیوه های هل دادنش را میدانستیم و این دانش کاملا تجربی بدست آمده بود. یعنی چند ماهی که از برنامه ریزی های نصفه نیمه مان گذشت٬ دستمان آمد بخواهیم یا نخواهیم محکومیم به این کنار هم بودن مسالمت آمیز با کتاب هایی که تنفرمان را بر میانگیخت و کم کم فهمیده بودیم طی کردن این روزها دل بخواه نیست که هی نق بزنیم خسته شده ایم و چه و چه٬ طی کردنشان اجبار است. نتیجتا بهتر دیدیم جوری آرام و دوستانه تمامشان کنیم. به ساعت نگاه نمیکردیم و این شکلی عاملی بودیم برای سراندن زمان و انداختنش توی سراشیبی... این وسط٬ حالیمان هم نبود این روزها که میرود همان است که بعد ها مینشینیم روی این صندلی های لهستانی پیچ و تاب میخوریم و از حیف شدنشان حرف میزنیم. همان ها که دو فردای دیگر عینک ته استکانی میزنیم و توی آلبوم میگردیم پی شان. در مجموع مهم بحرانی بود که داشتیم به حساب خودمان پشت سرش میگذاریم و به گمانم در زندگی بیشتر چیزها را باید فقط پشت سر گذاشت...

سال ها گذشته و حالا دانش "پشت سر گذاشتن" مان پشتوانه قویتری دارد. ما روز به روز شیوه های نوین تری کشف میکنیم و به روش کهنه و فرسوده نگاه نکردن به ساعت٬ نیشخندی هم میزنیم و هر روز بیشتر از روز قبل داریم تکنیک هاش را فرامیگیریم... آن هم به شیوه ای تماما تجربی. 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:44  توسط لیلا  | 

مثل آدم کوچکی که کادوی کوچکش را توی جعبه های تو در توی بزرگ میگذارد غافلگیری داشته باشد٬ مثل آدمی که حرف های ساده کوچکش را میبرد میان استعاره و کنایه که بزرگ باشند٬ مثل بچه ای که میاید با آب و تاب کارت آفرین های مدرسه اش را تعریف میکند من...

من حالا آدمی هستم که خوشحالی کوچکش را آمده بلند٬ بلند بگوید.

نشان کوچکی که با آفتاب امروز فرستادی٬ میپیچم توی یک کادوی بزرگ نشان همه میدهم. قولِ قول. من از روزهای سختی برمیگردم٬ پس حالا با من آشتی... خب؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:22  توسط لیلا  | 

 همان موقع باید فکرش را میکردی. همان روز که هرچه دیدنش تحمل بیشتری میخواست را از درز کمد فرستادی تو٬حواست باید می بود به امروز. که باید کمد ها را بریزی بیرون٬ کتابهای اضافه را دور بریزی. گرد گیری کنی تا یکجوری سر و ته کسالت جمعه هم آمده باشد. 

باید فکرش را میکردی وقتی همه تکه کاغذها و خرده ریزهایی - که دل دیدنشان نیست هنوز-  ولو شدند وسط اتاق٬ چه طوری از پس دیدنشان بربیایی... آنوقت حالا مجبور نمی شدی این طوری زیر چشمی نگاهشان کنی و  تندی برشان گردانی سرجایشان٬ تا نروند توی کیسه آشغالها.  

...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:39  توسط لیلا  | 

 

درون من کودکی زندگی میکند. که هر صبح ،تلویزیون را روشن میکند به خیال اینکه هایدی روی کوه های آلپ بدود...

 درون من هنوز کسی زندگی میکند...

که سر بساط صبحانه پنیر نمیخورد و به خیالش باید دست و رو نشسته آن پرنده هارا ببیند، وقتی سه تایی گردنشان را میکشند و یکصدا میگویند:"جیمبوووو"... و قند توی دلش آب شود. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:36  توسط لیلا  |