باید عادت کرد دیگر. گفتن سخت ترش میکند فقط. هی حرف حرف حرف... خسته نمیشوند این همه زندگی مردم را زیر و رو میکنند. نشسته ام اینجا کنار شومینه٬ یک نیم ساعتی هست خیره شدم به پنجره. بدجوری عادت شده. یعنی اولین بار که فهمیدم عادت شده حدودا اواخر تابستان بود. آن موقع بیست و چهار سالم بود. یک روز آقای برادر از در اتاق آمد تو٬ زد زیر خنده. گفت: "حوصله ات سر نرفت یک ساعت است زل زدی به پنجره..." ای دیگر. زود میگذرد. انگار کن همین دیروز بود. باران میزند. تند. این جلد آخر "کلیدر" را تمام کردم بالاخره. باید برود توی کتابخانه پیش بقیه. توی شرکت نمیشود بردش٬ همین است دیر تمام شد. کتاب بزرگیست. بدبختی دو صفحه نخوانده ارباب رجوع سر میرسد. خوبیت ندارد کتاب دست من ببیند. حالا همه ی اینها به کنار خانم "عنایتی" را که نمیشود دست به سر کرد کتاب دست من ببیند تا همه اش را از ب بسم الله تعریف نکنم بیخیال ماجرا نمیشود. حالا فکر کن میانه کسالت تق و تق این کیبورد درب و داغان و زمزمه ی حرف که بین همکارها تمامی ندارد کتاب هم بخوانی.نه! نشدنیست اصلا...
گرسنه ام خیلی. دلم یک غذای خیلی خوشمزه خواسته. توی یخچال مرغ داریم. میگذارم یخش باز شود کمی. میاندازم تو قابلمه. یک جوش بخورد تا بیایم سراغش٬ سرخش کنم. برنج خیس کنم یک زرشک پلو با مرغی بخوریم. شب ها طولانی شده اند چقدر. شش بعداز ظهر است٬ به خیالم نه شب. بس که تاریک است هوا. حالا کو تا شام. تلویزیون سر و صدایی راه انداخته امروز. ۹/۹/۹۹ است. فرزاد حسنی صدبار از اول برنامه اش این را گفته. یادم میاید سال ۷۷ هم همین بساط بود.ه ه ه ی ۷۷ ف ف بود اسمشم با یک زبان شیرینی هی انتظار این تشابه اعداد را میکشید...
آخ هواسم پرت شد٬ سوخت این مرغ بدبخت. یعنی سوخته سوخته که نه. آبش تمام شد. میشود یک کاریش کرد... برای ۸۸ نه. یعنی پیشوازش نرفتم. جمعه بود به گمانم٬ دور هم جمع شده بودیم به واسطه حرف و حدیث ها حواسم رفت پی اش. هشتاد و هشت ...ای وای. سالی بود برای خودش. انتظار یادم رفته بود. نه برای هشتش نه هشتاد و هشتش. تولد امام رضا بود و ماهم که بندی معجزه٬ توی آن روزها هی معجزه میخواستیم. سرم به خودم گرم بود. شلوغی و ساکتی ام...
حالا شب است پای اینترنتم. به دعوت محمد صادق یادم است امروز را پیش بینی کرده بودم. چه روزهایی بود. همه کلی جوانتر بودیم. سال شلوغی بود. دلخوشیهای جمعی. دلتنگیهای فردی. تقسیم شده. اوووه ۱۱ سال پیش. میروم سراغش. میخوانمش. یازده سال پیش ترسو شده بودم. این را از پیش بینی ام فهمیدم. جرات نکردم از خیلی چیز ها بنویسم. محتاط بودم حتما. یادم هست قطعیتی نداشتم. این همه موهای سپیدم زیاد نشده بود. آینه جوانتر بوده یقینا. دلم نمیاید که آرشیو بعد و قبلش را نخوانم. میروم به قبل و بعدش... ای وای. هشتاد و هفت نیمه کاره و بعدش سال بلوا...
گریه ام گرفته انگار. میبندم همه صفحه ها را تند تند انگار نبودند اصلا. بروم بخوابم فردا خواب بمانم٬ توی این ماه این سومین بار است که هی گذشته زیر و رو وکردم آخرش هم صبح خواب ماندم٬ خوب است این چهار چرخ قرمز هست. سرعتش٬ کندی بیدار شدن را کمی جبران میکند والا اخراج میشدم این قسط های آخرش میماند. خوابم گرفته. چراغ ها را خاموش میکنم. نگاهم میرود به ظرف ها٬ ولش کن. بماند برای فردا...
پی نوشت: این ها را به دعوت مشق شب نوشتم. خواسته بود نه آذر نود و نهم را بنویسم. خوب شد. دلم پر کشیده بود یه آینده سرکی بکشم. یقین دارم آنجا چیزی منتظر من است. خوب و بدش بماند...