سبز روشن است با بالهای کشیده که جان میدهد برای یک پرواز بلند٬ یا همان بلند پروازی خودمان. خریده شده٬ حرف زدن یادش بدهند. طوطیست. از آن نوعش که با کمی سر و کله زدن میشود خوی انسانی حرف زدن را یادش داد. در قفس زندگی میکند٬ مثل بقیه پرنده های خانگی. اهالی خانه مهربانی میکنند و در قفس را باز میگذارند به هوای بیرون آمدنش. میاید٬ و هر بار قدم هم قدم میزند به سمت منتها الیه سقف قفس. به آنجا که رسید پاهاش را قرص میکند روی میله. زل میزند به چشم های آدم و تا جان دارد پرهاش را میکوبد به هم بی که حتی به اندازه یک میله جابه جا شود! اهل خانه معتقدند این کار را میکند تا پرواز یادش بماند و این را طوری میگویند که انگار ته ته دلشان پر میکشد برای روزی که جسورانه از پنجره همیشه باز خانه بزند بیرون. بپرد٬ بی که حتی یک کلمه حرف زده باشد بعد باد بپیچد بین میله ها و جاش... جاش همیشه خالی بماند. همانطور ساکت. اینکاره نیست اما! به گمانم حسرت این روز را٬ که همه پنهانی از بقیه آرزوش را دارند به دلشان بگذارد. ولی حیف٬ ندیدی که بالهاش جان میدهد برای...
هی دیگر. خب پرنده داریم تا پرنده و من فکر میکنم به دسته بندی ای که مرغ بینوا و عقاب را در یگ کروه قرار دهد و این بیچاره که ازش حرف زدم و اردک و شتر مرغ را هم با کمی تردید بنشاند کنارشان که٬ اعتباری نیست. اما تو اصلا ول کن اینها را٬ پرواز را به خاطر بسپار.
بعد نوشت: سلام
